16ماهگی پرنسس(33 روز در بیمارستان )
دخترکم نارنینم دلبندم
دلم همیشه میخواست از خوشی ها و شادی هات تو وبلاگت بنویسم
ولی .......حیف ....
دلم میخواد اصلا 16 ماهگیت از کل زندگیت پاک بشه چون کل این مدت تو بیمارستان بودی
روزایی که باید بازی و شیطونی میکردی متاسفانه تو تخت بیمارستان بودی
چیز زیادی نمیخوام بنویسم از اون روزها .چون با یاد آوری اون روزا چیزی جز گریه یادم نمیاد .gif)
فقط اینو میخوام بگم که خدا هیچ مادری رو با مریضی بچه اش امتحان نکنه
خدایا همه بیمارا رو شفا بده
همه بچه ها رو در پناه خودت سالم نگهدار
19 آذر هم سالگرد ازدواج من و بابایی بود که بابا واسمون یه کیک کوچیک خریده بود و 4 نفری تو
بیمارستان با هم بودیم

از همه دوستان و آشنایان و عزیزانم هم ممنونم مخصوصا مثل همیشه از 4 تا فرشته مهربون که بازم
باهام بودن (مامانم - بابام -داداشم -و همسرم )
مادر بودن سخت ترین و پرمشقت ترین کار دنیا است که
تا آخر عمر هم بازنشستگی ندارد
و تنها حقوقی که بابت آن طلب میکند اندکی عشق است،
مادرم تو را عاشقانه دوست دارم
و با تمام وجودم به تو عشق می ورزم
از دکترا و پرستارای بیمارستان کودکان(فرمانفرمایان) و سینای تبریز هم مخصوصا
آقایان دکتر (شهرام عبدلی اسکویی -سعید اصلان آبادی-داوود بادبرین -سید عطا اله هیرادفر- و همت مقصودی )بینهایت ممنونم ...


16ماهگی پرنسس(33 روز در بیمارستان ) 

